Jun 1st, 2010 دسته : دستهبندی نشده | بدون دیدگاه »
آنروز پروانه ای نوشتم و فرداِش پروانه ام را میان مشتی کاغذ گم کردم. دوباره می نویسمش گرچه مثل اولین بار نمی شود.
پروانه ای خسته و ناتوان و مردنی بود. از آن زشت هایی بود که دور می افتاد، چسبیده بود به پرده ی پشت در حیاط. خانه امان درب از ساختمان بود و حیاطی داشتیم دنج که رو به رویش هیچ چیز نبود، همان گوشه ی پرتی از دنیا بود که یک پروانه ی زشت تنها را آنجا دور از دوستانش می شد دید.
وقتی وارد حیاط شدم فقط کمی شکه شد، پرید و آنطرف تر نشست. همانطور آنجا چسبیده بود و جم نمی خورد. تلفن زنگ خورد رفتم و برگشتم باز هم آنجا بود، اینبار بلند شد و خودش را به در کوبید و همانجا افتاد، با خودم گفتم شاید کور است، یک کور زشت که از تیر و طایفه اش جا افتاده است و حالا تنهاست، از این کورها می ترسم، همیشه ناراحت و مظطربند، همیشه نیاز به کمک دیگری دارند و من اصلا از کور بودن دل خوشی ندارم فقظ چند بار امتحان کردم. اما این پروانه کور نبود، دفترم را به طرفش بردم و انگار دید، پرید و آنطرف تر باز چسبید به پرده.
گفتم از آن زشت هایی بود که چنگی به دل نمی زد، رنگ خاکستری داشت که وقتی بالهایش را باز می کرد دو دایره ی قرمز رنگ دیده می شد، مثل چشم های سرخ رنگ. از همان هایی که خیلی دوست دارم، آنهایی که بعد از حمام کردن می توان دید. التبه چشم های من اصلا اینطوری نیست، یعنی در حمام خیلی تلاش می کنم اما قرمز نمی شود. از این چشم های سرخ دوست دارم.
گفتم شاید پیری چیزی است. آخر بعضی پیر ها را رها می کنند تا بمی رند، بله همین انسانها، مثلا این هخامنشیان دور و اطراف تخت جمشید در کوه اتاقک های کوچکی داشتند که پیر هایشان را آنجا می گذاشتند و می رفتند، اسمشان خرفت خانه بوده. اما این پروانه خرفت نبود والا وقتی برای دومین بار بلند شدم تا به تلفنی که داشت زنگ می خورد جواب دهم آنچنان خودش را به در نمی کوفت که چپه شود و از آن زشت های پیر هم نبود که طایفه اش ولش کرده باشند.
برگشتم و نشستم، گفتم اصلا شاید دارد تخمی چیزی می گذارد. این مگس ها را اگر دیده باشید، وقتی دارند تخم می گذارند انقدر آرام می شوند که می شود با انگشت دستی به سرشان کشید، آب میوه تعارفشان کرد و خلاصه خیلی مظلومند. یعنی فقط وقتی دارند تخم می گذارند و یا گندی به غذایی می زنند آرامند. پروانه هم آرام بود. ولی بعید بود از این کارها بکند، آخر الان نه فصل این جور کارها بود و نه پرده ی پشت در خانه امان جای تخم گذاری و اینجور بساط ها بود.
چند صفحه کتاب خواندم گفتم بلکه خودش برود، اما نرفت. جداً زشت و بد رنگ بود. از این بازی خسته شدم. باید می رفت. کتاب را با تهدید عجیبی به طرفش بردم. من اصلا از اینجور آدم ها نیستم که جانوری را بکشم، یعنی از بچگی هم آزارم به جک و جونور ها نمی رسید. فقط به خاطر نفرتم به گربه ها بود که همیشه با لنگه کفش و دمپایی به دنبالشان بودم، البته نشانه گیری خوبی ندارم، خودم می دانم، هیچ وقتی به یکی از این گربه ها نزدم. خلاصه با اینکه می توانستم دشمن جان این جانور باشم و او خودش این قضیه را نمی دانست من باز هم کاری به کارش نداشتم فقط تهدیدش کردم. او هم پرواز کرد و افتاد پایین بهار خواب، همان جاهایی که یک گلدان کل شببو داشتیم.
تلفن دوباره داشت فریاد می زد. با اینکه می خواستم بروم ببینم کجا نشسته مجبور شدم راهم را به طرف تلفن کج کنم.
وقتی برگشتم گربه ی چاق و خپلی همام حوالی داشت پرسه می زد. گفتم از تیر اندازی چیزی بارم نیست، دمپاییم را در آوردم و پرت کردم طرفش، در رفت برایش کافی بود گرچه یک متری با او فاصله داشت. دویدم سراغ پروانه ام.
دو بالش آنجا افتاده بود و یقین داشتم ادامه اش در دهان آن بی صفت گربه ای بود که داشت از بالای دیوار نگاهم می کرد.
دو بالش را برداشتم و در میان برگه های کتابم گذاشتم. و آن صفحه به راستی زیبا ترین صفحه ی آن کتاب شد. صفحه ای با چشم های سرخ پروانه.
Feb 13th, 2010 دسته : دستهبندی نشده | بدون دیدگاه »
خنده روی لبانش بیشتر می شد، مثل یک قهقهه که در میان آنها گنجيده باشد. از چشمانش می بارید که چه حرف هایی در دلش می زند.
برای اولین بار بود که جایزه ای می گرفت، دوران کودکی برایش خاطراتی معمولی و گاهی حتی نه چندان دلچسب به جا گذاشته بودند. برای همین بود که از نوجوانیش برعکس تمام هم سن و سالهایش لذت می برد. از دیدن دماغ پف کرده اش، هیکل قناس و نا هماهنگش، پشت لب و ابروهای پر پشتش، جوش های سرخ روی پیشانیش و سینه های کوچک برآمده اش. انگار باکی نداشت از آنهمه زشتی، خوشحال بود که این روزها، این شبها و تمامی اين هفته ها فراتر از آنچه بود که تصورش را می کرد.
جایزه ها روی میز برق می زدند و چشمانش را پر از انعکاسی محو کننده کرده بود، دستانش مدام عرق می کرد، گاهی آنها را در می آورد به لباسش می مالید باز با خوشحالی در جیبش مشت می کرد و فشار می داد تا ذوق بی حدش کمی فروکش کند.
بقیه را نگاه می کرد، با لبخندش آنها را نگاه می کرد، به لبهایشان و به چشم هایشان خیره می شد، همه را مثل خودش می دید، انگار آنها هم می خندیدند، انگار همه ی کره ی زمین می خندید، دفتر و کتاب ها، دیوار ها، کفش پای بچه ها همه و همه می خندیدند. گرچه دیگران آنچنان ذوق زده نبودند او باز هم لذت می برد. سرش را پایین می انداخت و نیش خندی می زد، نوک کفشش را به اینور و آنرو می برد و خطوطی روی زمین می کشید و باز شاداب به دیگران نگاه می کرد.
همه جای دنیا آنجا بود. آن لحظه ها خانه ای نداشت، مادری خسته و کز کرده، تلویزیونی روشن، حیاط، همسایه، دفتر های مشق، هیچ چیز نداشت جز آنجا که بود، او در میان آن همه شادی، همه چیزش همین ها بود که با انتظار نگاهشان می کرد، بچه ها، معلم ها، جایزه ها یا شاید تنها آن شادی.
بی اختیار یاد روزهایی افتاد، همان روزهای معمولی و ساده که زود می گذشت، تمام می شد بدون آنکه چیزی باشد، سر فصلی و موضوعی داشته باشد یا حتی سر انجام قابل اظهاری. شاید مهمترین آنها خاطراتی بود که بهتر بود فراموش کند اما نشدنی بود. خاطراتی که به جا می مانند و هیچ چیز مانع از تکرارشان در ذهن نمی شود. اکثرشان خاطراتی آشفته و تلخ بودند، آنهایی که دوست نداشت یاد آورد نه تنها برای به یادآوردنش بلکه هرچه بیشتر به یادشان می آورد بیشتر خود را گناه کار می دید. نفرتی که نمی توانست از آن جلوگیری کند، از کسی که نباید از او متنفر می شد اما می شد. صحنه ها، تاریک از میان چشمانش می گذشتند و چیزی را از درونش می ربودند که متعلق به آن لحظه بود.
شادی آن لحظات حسرت هایی را میان چشمانش می کشاند که توان مبارزه با آن را نداشت، چرا هرگز شادیش را در خانه اینگونه نیافته بود؟ چرا باید آن را از دستان غریبه ی دیگران می گرفت که برایشان تفاوتی نداشت، او یا دیگری مالک آن شادی شده است؟
باز بر می گشت؛ لبخندنش همچون فواره ای میان حوض، گاه سر به بالا می گرفت و شادی در آن فوران می کرد و گاهی چون قطره ای کوچک از گوشه لبانش آویزان می ماند. آن لحظه هر چه بود میان واقعیت و خیال و گذشته بود، می دید و می شنید اما نه تنها کلام این زمان را، که به عقب باز می گشت. زبان امید بخش دیگران مشغول ستایش او بود هنگامی که نا امید کننده ترین جملات را از دهان آن دیگری می شنید، او که نباید این نفرت عظیم از آنش باشد، اما بود.
زمان ایستاده بود تا او قیاس کند، امرزو را با دیروزهای تاریکش که چون سوراخی به شادی این لحظه هایش راه باز کرده بود. چقدر دورند، چقدر دورند این ها از او، او که نزدیک هم بود، خیلی نزدیک.
سعی می کرد دور شود، خود را به راهی دیگر بیاندازد، اما هر چه می گشت چیزی نمی یافت، یک خاطره از نوازشی گرم، یک جمله که آغاز یک محبت باشد، یک لحظه امیدواری، کمی صمیمیت. نه نبود!
دستهایش خیس، صورتش گل انداخته، انگار از رطوبت بدنش هوا نم دار شده بود. اسامی را می خواندند، یک یک جلو می رفتند و این صف کوچک را در پیش چشمانش راهی طولانی در انتهایی دور می کردند. جایزه ها از دور برقی عجیب می زدند، با خودش حتی یک بار هم فکر نکرد در آن جلد پیچی شده های طلایی چه چیز هایی می توانست باشد، چه چیز انتظارش را می کشید. تنها چیزی که می دانست آن اولین تشویق، اولین جایزه بود.
کم کم صدای ضربان قلبش را که راهی به گلویش باز کرده بود می شنید، از خوشحالی منگ شده بود. در نگاه دیگران آنچه را که دوست داشت می دید، افتخار را، شادی را و چه لذت بخش بود وقتی همه چشم به او داشتند.
بالاخره صدایش کردند، صدا در گوشش می پیچید، از کنار دیوار به راه افتاد، سرش را خم کرده بود، چیزهایی می دید و می شنید که بقیه سهیم نبودند. صدای گریه هایش را، صدای ناله هایش را، چشمانش را می دید که کم نور است، پدرش را می دید که چون مجسمه ای بی تفاوت او را میان صف تماشا کنندگان نگاه می کرد و لبخندی نمی زد.
پایش که به روی سکو رسید بغضی تحمل نا پذیر به گلویش مشت کوفت، برای اولین بار آرزو کرد آنجا نباشد، برای اولین بار آرزو کرد یکی آن ها که منتظر دست دادن با او بودند پدرش بود، برای اولین بار آرزو کرد که او را دوباره ببیدند، او را آنجا ببیند که به او لبخند می زند و دیگر نا امیدش نمی کند، دیگر نمی گوید نمی توانی، نمی توانی، نمی توانی… شاید این نفرت سنگین که پا به پای او این سالها را طی کرده بود بیرون می ریخت و می گریست. و فرار می کرد از تمام خودش که آن قدم های آخر را چون مرده ای نا توان که به سوی بهشت برینش می پیمود اما چیز دیگری می خواست.
چیزی ندید، چیزی نشنید، وقتی از پله ها پایین می رفت، جایزه در دستش به سنگینی تمام این سالها شده بود. جایی که نمی دانست کجاست ایستاد، خیره به چیزی دور و نا معلوم، احساس می کرد نفرتی قلبش را نمی آزرد، انگار این جایزه همه چیز را گرفته بود و خود را به دست او سپرده بود. سبک بود، آرام بود، درون دنیایی بود که نمی فهمید کجاست، چیست، چگونه است!
با حالاتی که تلفیقی از شادی و بی تفاوتیست خود را به خانه رساند، خانه ای ساکت، با مادری که در گوشه ای کز کرده، تلویزیونی روشن و حیاطی که رنگ غروب را بر تن می کرد. حرفی نزد حتی زمانی که نگاه سوال کننده ی مادرش را دید. جایزه را باز کرد.
یک سکه ی طلا در جعبه ای کوچک؛ یک تندیس، با عنوان برترین کتاب کودک و نوجوان و نام حکاکی شده ی خودش که در آن به چشم می خورد و یک نسخه ی صحافی شده عالی از کتابش با عنوان “پدری که هرگز نداشتم”.
Feb 13th, 2010 دسته : دستهبندی نشده | بدون دیدگاه »
همانطور كه بغض كرده بود تند و تند توت ها را در دهانش مي گذاشت، انگار نمي فهميد بايد چه كار ديگري بكند. نق مي زد و توت ها را مي خورد و به صفحه ي تلويزيون كه داشت اخبار زني كه 8 قلو زاييده را نشان مي داد نگاه مي كرد و در دل فوحشش مي داد كه “براي پس مرگش اين همه بچه مي خواهد؟”.
نوك انگشتانش بنفش شده بود و دندانهايش كه گه گاهي از بين دبلهاي مرتعشش قابل روئيت بود مثل خون آشامي كه هم اكنون آخرين جرعه ي خون را سر كشيده باشد به قرمزي مي زد. يك بار ديگر دستش را در ظرف كرد و هر چه مسرانه با انگشتش به دنبال توت گشت؛ چيزي پيدا نكرد آنوقت بود كه با ناراحتي از آن همه تلاش بيهوده به گريه افتاد. خم شد و كاسه را روي ميز گذاشت، تلويزيون را خاموش كرد در حالي كه مصاحبه با خانم 8 قلو زاينده ادامه داشت و با لحن غم انگيزي گفت، “زنيكه ي گاو انگار هنر كرده حالا من 2 تا سرخور دارم چه گلي به سرم زدن كه 8 تاي اين به سرش بزنن، مصاحبشم تو كانال نشون مي ده” و بينيش را بالا كشيد.
كمي روي كاناپه نشست، پنجره نيمه باز بود و باد نسبتاً شديدي مي وزيد. حوصله نداشت پنجره را ببندد، به قول خودش “بسن اين يك ساعت فكر مي خواد”. با صداي آهسته گريه مي كرد. هنوز دانه هاي توت گاهي وقت ها زير دندانش مي آمد و تند تند مي جويد و باز اشك مي ريخت. بلند شد و به طرف آشپز خانه رفت. همه چيز مرتب بود. با حالتي كه گريه مي كرد و آه مي كشيد گفت: “حالا هميشه يه كوله وار ظرف تلنوار بودا حالا هيچي نيست كه بشورم”. اشك ريزان به طرف ظرف شويي رفت كنجكاو به اطراف نگاه كرد بلكه كاري براي انجام دادن پيدا كند. كمد را باز كرد، با آستينش اشك هايش را پاك كرد تا واضح ببيند، چند تا استكان را بيهوده بيرون آورد و گذاشت در ظرف شويي، شروع كرد به شستن. آخري كه تمام شد، در يكي از اتاق ها محكم به هم خورد. يكهو به خودش لرزيد و استكان پرت شد زمين. منتظر بود؛ از 2 ساعت پيش كه بچه ها با فوحش و جارو جنجال از خانه رفته بودند بيرون كشيك مي داد براي همين لحظه كه چيزي پيدا شود برايش گريه كند و بهش فوحش بدهد. تا فهميد چي شده زد توي سرش “سر جاهازيم بود، خواب به خواب بشي مهران، ايشالا جزه جيگر بزني، ايشالا سيا پوش ببينمت مادر مرده، چن بار بايد بت بگم جلو در اون طويله يه پادري بذار اينجوري گوش به تنم آب نكنه، زليل مرده”. بد و بيراه مي گفت، تيكه شكسته ها را جمع مي كرد و هاي هاي مي گريست.
آرام كه شد باز رفت نشست روي كاناپه. خسته شده بود و سرش كمي درد مي كرد. بلند شد رفت طرف اطاق خواب، توي راه در اتاق مهران را باز كرد، يك نگاه داخلش انداخت، همين طور كه سرش را مي آورد بيرون گفت “صد رحمت به طويله”.
روي تخت دراز كشيد، داشت غروب مي شد، كمي كه چشمانش را بست انگار حول ورش داشته باشه، از جا پريد! نگاهش به ساعت افتاد، باز چشمانش را بست، دوباره نگاه كرد به ساعت، انگار دفعه ي اول اصلا نفهميد چه كار كرده. نزديك 6 بود. زير لب گفت “باز اين دختره داره دير مي كنه، معلوم نيست كدوم گوري ميره بعده مدرسه، يه شب ميگه رفتم كافي بتبا دوستم، يه شب مي گه اتوبوس خراب شد، امشب حتما سنگ آسموني مي خوره به مدرسشون، دختره ي ورپريده، درسشم خوبه ها نمي دونم ولي چرا انقد خره نمي فهمه مملكت پره گرگه، خانم سلوكي ديروز مي گفت دختره يكي از فاميلاشونو… بميري الهي مريم، چقد منو مي چرزوني”.
بالاخره زنگ در خورد. دوييد طرف در، تا در باز شد ميرم پريد داخل، نفس نفس زنان. “چت شده مادر؟ مي خواستن بدزدنت؟” صورت مريم و با يك دسش چلاند “كتكت زدن؟ جاييت درد مي كنه؟” با چشماي بيرون زده مريم را وارسي مي كرد كه ديد در دستش چيزي دارد. سريع پرسيد “اين چيه؟” مريم جواب نداد، گفت “بهت گفتم چيه؟” مريم آروم مشتش را باز كرد، يك بچه گنجشك بود. جيغش رفت هوا. “اين چيه مادر مرده؟ اينو از كجا اووردي؟ نجسه، چقدر بهت بگم جونور نيار تو اين خونه، بميري ايشالا مريم”.
مريم نگاهش مي كرد، چيزي نگفت تا خودش آرام شد. كمي جلو تر آمد و گفت “حالا چي حس؟ بچه كلاغه؟ بمي رم واسه مادرش، لابد از لونه پرت شده پايين، مرده؟ غذا هم مي خوره؟”
پشت سرش مهران آمد، مريم چرخيد طرف مهران، مهران گفت “اين چيه اووردي؟ بيچاره! زندس؟” داد زد،” اومدي تو خونه ها سلامت كو؟” مهران با خونسردي گفت “سلام مامان خانم، باز گريه كري؟ مي دونم دلت برا من تنگ شده بود”. گفت “آره برا توي مادر مرده، برو تو اون اتاقت، بالا نسوت اتاق، يكم تميز كن، يه پادري واسه جلوي اين در بيصاب موندشم بخر، امرو نصف عمرم كرد، ببين هنو دارم مي لرزم”. دستاش را جلو آورد، سر انگشتاش هنوز بنفش بود.
مهران و مريم به طرف اتاق هايشان دويدند، او هم رفت به آشپزخانه چيزي حاظر كند كه بچه هايش بخورند. همينطور به جوجه فكر مي كرد، كه “حالا مادر اونم نگران بچش مي شه؟ حالا خوبه ساعت ندارن نگاه كنه، هر يه ثانيه كه مي گذره انگار از جونشون كنده مي شه”.
شب وقت خواب زير پتو، چرخيد طرف شوهرش، گفت “عزيز آقا فهميدي يه زنه اي 8 قلو زائيده؟ حيووني چه دردي كشيده ها! يادت مي ياد سر مريم من چقدر شيون كردم؟ ها؟ عزيز آقا؟” صداي خرخر عزيز آقا همزمان شد با اشكي كه روي صورت سرخ و سفيدش چرخيد و رفت به خورد بالش. “موردشور اون هيكلتو ببرن كه فقط بلدي خرخر كني، ولي بازم بهتر از بيوگي، بيچاره شوهر ملكه خانم سال پيش مرد، تا قبلش آدمم حسابش نمي كردن همچي كه مرد عزيز شد، خوبه عزيز ما الانم عزيزه… هاوم”.
Oct 16th, 2009 دسته : دستهبندی نشده | 2 دیدگاه »
مثل يك تيكه سنگ شده بودم، سنگين و خسته، وقتي به سختي چشمهايم را باز كردم، نور شديدي چشمهايم را آزار داد ولي كنجكاوي در واضح ديدن اطرافم تلاشم را براي باز كردن آنها بيشتر مي كرد. مبهوت به دور و اطرافم مي نگرسيتم.
داشتم مي فهميدم كجا هستم كه به ناگاه صداي آزار دهنده ي بوق مانندي كه بيشتر مانند هشدار دهنده ها بود هواسم را جلب كرد. و بعد صداهاي زيادي كه قابل تفكيك و تشخيص نبود پشت در شنيده شد، سرم را به اطراف تكان دادم و متوجه شدم كه كجا هستم اما به محض اينكه مي خواستم بيشتر اطرافم را مورد بازرسي قرار دهم، گروهي از پرستاران كه همه هيجان نزده به نظر مي رسيدند تا خوشحال يا وحشت زده به طرفم هجوم آوردند، چند نفر هم در بين راه از آنها جدا شدند و به چهارچوب در چسبيدند و به من خيره نگاه مي كردند، كمي اشك مي ريختند و كمي چشمها را بسته چيزهايي زمزمه مي كردند، چنتا هم همديگر را در آغوش گرفته بودند.
حس كردم مانند سالن نماشي شده ام، يك آمفي تأتر كه در حال به نمايش گذاشتن يك تراژدي صامت است، چون تنها كسي كه مشفول اجراي يك پانتوميم بود من بودم كه با تلاش زياد سعي مي كردم با حركت بدن و اجزاي صورتم خود را از حمله ي پرستاران در امان نگاه دارم.
چند دقيقه اي گذشت كه اطرافم آرامش برقرار شد و اولين كلمه ي قابل فهميدن به من ادا شد، “سلام، بعد از 1 ماه” كه من باز جوابي ندادم يعني قدرت و حوصله ي حرف زدن را نداشتم، بالاخره بعد از تمام تست ها و تزريقات همه خارج شدند و من چند ساعتي در آرامش وصف ناپذيري به سر بردم، انگار گوش هايم سنگين بود و بدنم سبك.
تا اينكه بالاخره يك نفر وارد اتاق شد، بدنم از كرخي ناشي از داروها بيرون آمده بود و حس كوچكي از شادابي در من جاري بود، جواني پخته بود كه سنش چند سالي از من بيشتر به نظر مي آمد، با لبخندي واقعي سلام كرد و من با حركت سر جوابش دادم، او ايستاد و برايم توضيح داد كه من كجا هستم و براي چه، من با كمترين عكس العملي به حرف هايش گوش دادم و در ذهنم به دنبال چيزهايي مي گشتم كه مرا در باور و يا آسان كردن باور حرف هاي او كمك كند اما نبود، از ديدن حالت من متوجه شد كه قادر به درك حرف هايش كمابيش نيستم، مكث كرد و پرسيد يادت هست و من هيچ چيز نگفتم…
در طي چند روز بعد به دلايلي كه نمي دانستم اكثرا تنها بودم، گاهي چند نفر از پرستاران سراغم مي آمدند نگاهي به من و دستگاه هايم مي انداختند و مي رفتند، تا اينكه به مرور در هفته ي آينده دامنه ي ديدار هاي من به افراد جديد با لباسهاي متفاوت از آن روپوش هاي سفيد گسترش يافت.
در ابتدا تعداد شركت كنندگان در مراسم معارفه كم بود و كم كم شاخه هاي آن بيشتر شد، ابتدا دو تن بودند كه از همه ميل بيشتري به با من بودن داشتند و صميمي تر از من خواستار مي شدند كه آنها را به خاطر بياورم اما انگار نگاه بي تفاوت من تنها اثرش وخيم كردن اوضاع آنها بود كه گه گاه با صداي بلند گريه مي كردند و اتاق را ترك مي گفتند.
من در آرامش بي نظيرم غرق بودم، كم كم به من اجازه ي خارج شدن از تخت و حركت كردن داده شد، ابتدا با آن گاري دستي كوچك و بعد با پاهاي خودم، پنجره را خيلي دوست داشتم و خيلي وقت ها آنجا مي ايستادم به آسمان و درخت ها نگاه مي كردم اما با نگاه به آنها حس تلخ عجيبي تمام وجودم را در بر مي گرفت. با تمام تلاشهايي كه اطرافيان به خرج مي دادند براي به ياد آوردن اشخاص اسمها يا حوادث من هيچ اجباري نمي ديديم كه اين همه چيزهاي غير قابل تصور را ياد بياورم و يا حتي به ياد بسپارم.
وقتي از اين بي خيالي من آگاه شدند مرا به جاي ديگري از بيمرستان منتقل كردند. آنجا را اصلا دوست نداشتم، اتاق بزرگي بود با يك پنجره ي كوچك كه هيچ چيز قابل تماشايي پشت آن نداشت انگار كه به يك حياط خلوط بنبست بود و نمي شد آسمان را به طور كامل از آن نگاه كرد. فقط يك خوبي داشت و آن سوراخي بود كه دقيقا روبه روي ديد من روي ديوار ايجاد شده بود و يك پرنده ي كوچك در آن لانه داشت، ديدن آن پرنده ي كوچك همراه جفتش آزار عظيمي بود كه در قلبم آن را حس مي كردم اما عاشقانه به ديدن آنها با هم علاقه داشتم و ساعت ها به جست و خيزشان نگاه مي كردم، مگر زماني كه وقت تشريفات بيمارستاني از قبيل صرف وعده هاي غذايي، ورزش هاي صبحگاهي كه فرح انگيز ترين قسمت آن بود، مشاوره ي كسل كننده كه با لجبازي هاي من مواجه مي شود، ملاقات ها كه بهتر بگويم جلسات معارفه و مذاكره كه عجيبتر از بقيه به نظر مي آيد، صرف دارو و اگر بخواهيم مطالعه كه البته تجويز شده بودند معمولا به غير از آنهايي كه در قفسه ي آزاد قرار داشت و شامل رمان هاي گريه آوري بود كه من با خواندنشان در عالمي ما بين به ياد آوردن و فراموش كردن قرار مي گرفتم.
ملاقات ها با سر و صداي كم انجام مي شد، چند نفري جزو اعضاي ثابت بودند و چند نفري در هفته كم و زياد مي شدند. دو نفر كه به من مادر پدر معرفي شدند آنها دلسوزتر از بقيه بودند، برايم گه گاه خوردني هايي مي آوردند كه همه به دهانم واقعا خوشمزه بود، گروه بعد خواهرها و برادرها بودند كه تعدادي با ترس و تعدادي با درد و رنج به من نگاه مي كردند، چندتاي ديگر كه هرگز اهميتي براي ديدارشان قائل نمي شدم خاله ها عمه ها عمو ها و اهل و ايالشان بود كه به تجويز دكتر تنها آنهايي معرفي مي شدند كه احتمالا نقش بيشتري در حوادث و خاطرات زندگي اوليه ام داشتند، بقيه را با شكلشان به خاطر داشتم كه وقتي مي آيند تعجب نكنم، و آخرين آنها دائي بود كه وقتي مي آمد قيافه ها همه در هم مي شد و نگاه ها افسرده، پس من فهميدم او احتمالا آدم بي چاره اي است اما چهره ي مهربان و شكسته او كه گاهي با سردي و غم مي آميخت بيشتر از بقيه دوست داشتني بود كه مدام به حالت ترحم پچ پچ كنان سعي مي كردند احساساتي غير از آنكه در وجودشان بود بروز دهند. من كم كم متوجه شدم كه حادثه اي بايد رخ داده باشد البته غير از آنكه موجب زخم ها كبودي ها و بالاخره شكافي بود كه زير چند متر باند پيچيده شده روي سرم پنهان بود. حادثه اي كه بايد ربطي به دائي داشته باشد.
چند ماهي به همين منوال گذشت و من با خانواده ي جديدم ارتباطي برقرار كرده بودم، چيزهاي كوچكي را به واسطه ي خواب ها يا ديدن بعضي چيزها به خاطر آورده بودم و ديگر حس غريب بودن در ميان آن گروه عظيم مشتاق براي شناسايي شدن را نداشتم.
تقريبا دو فصل را آنجا بودم كه در ماههاي آخر فصل دوم گنجشك ها آن دو جفت اسرار آميز كه به محض ديدنشان حالم دگرگون مي شد و صحنه هاي آشفته اي در ذهنم مانند برق مي گذشت و گاهي حتي به گريه هاي طولاني چند ساعتي كشيده مي شد، از آنجا رفتند و من تنها شدم.
مشاوره هاي ثمر بخش و درمان هاي معجزه آسا باعث شد تا بخش زيادي از گذشته ام را كه البته براي من خيلي زياد به نظر مي رسيد به ياد آورم كه به چند خاطره ي كودكي، چند خاطره نا مفهوم از مسافرت هاي شمال و شايد هم جنوب كه به هر حال دريا در آن بود و چند نام ديگر كه با بردنشان همه خود را به راهي ديگر مي زدند و جالب اينجا كه گاهي مي گفتند ما نمي شناسيم، محدود مي شد. چند بار از مادرم خواستم اگر دفترچه ي خاطراتي داشته ام برايم بياورد ولي انگار من چنين چيزي در اتاقم نداشتم.
بالاخره بعد از 6 ماه طولاني به خانه برگشتم، جايي كه غريبه بود، مدت ها مي نشستم به در و ديوار نگاه مي كردم، راه مي رفتم، وسايلم را بازرسي مي كردم و تنها چيزي كه دستگيرم مي شد جاي خالي بعضي از وسايلي بود كه نقش آن روي چيزهاي ديگر مانده بود، مثلا چند عكس كه لا به لاي آلبوم و يا گوشه ي آينه جايش خالي بود، چند پوستر يا مشابه آن روي ديوار، چند جعبه در كمد كه مشخص بود قبلا وجود داشته. من روزهاي اول متعجب سوال مي كردم اما كسي جوابي نمي داد يا مي گفتند كه نه همچين چيزي وجود نداشته. خلاصه روزها مي گذشتند و دايره ي خاطرات من بزرگ و بزرگ تر مي شد.
از وقتي وارد خانه شده بودم دائي به منزل ما نيامده بود، متعجب بودم كه چرا او تنهاست و حتي يك بار پرسيدم “مامان دائي چرا ازدواج نكرده بوده؟” كه او فقط گفت دانستن تاثير خاصي در حافظه ام ندارد و من فهميدم اين هم معماي ديگري است كه بهتر است حل نشود.
همه چيز روال عادي يا بهتر بگويم عادي تري به خود گرفته بود، تا اينكه يك روز صبح زود صداي پچ پچ شنيدم، در ميان اين صحبت ها از آنجايي كه در اين چند ماه در شنيدن و تشخيص پچ پچ ها مهارت عجيبي كسب كرده بودم چيزهايي درباره ي خانواده ي دائي شنيدم و اينجا بود كه فهميدم او مجرد نيست و خود اين يك دستاورد عالي بود، انگار آنها مي خواستند بيايند، چند نفر در اين ميان موافق و چندي مخالف بودند، مادر نظري نمي داد و پدر با عصبانيت بر نيامدن آنها پافشاري مي كرد. من خيلي آرام بلند شدم و بي سر و صدا خود را به حال رساندم ايستادم تا اينكه خواهرم كه مشغول دلداري مادر بود مرا ديد و با اشاره صداها را پايين آورد. من بدون مقدمه و با لحني محك گفتم “بگذاريد بيايند، هرچه كه اتفاق افتاده بخشي از زندگي من بوده و هيچ كس حق ندارد بجز من راجع به حتي عواقب دانستن آنها تصمصم بگيرد جز خود من، اينطور بيشتر غمگينم، من خيلي چيزها را نمي فهمم، از ديدن بعضي صحنه ها بي دليل غصه اي عجيب درونم فوران مي كند و بيشتر از همه اين بي دليلي مرا آزار مي دهد زيرا احساس مي كنم مانند ديوانه هايي كه بي دليل مي خندند يا گريه مي كنند شده ام” همه ساكت مرا نگاه كردند و من فهميدم تاثير حرف هاي من قابل توجه بوده.
روز بعد دائي، همسر خيلي نحيف و دختر كوچكش آمدند، چيزي كه من در چهره ي آنها مي ديدم، دردي بي حد بود كه مرا ياد آن غمي مي انداخت كه خودم احساسش مي كردم، انگار هيچ تفاوتي بين غصه هاي من و غصه هاي آنها وجود نداشت. زن دائي تلاش مي كرد به چهره ي من نگاهي نكند، از چه مي ترسيد نمي دانم ولي دختر كوچكشان كه برايم غريبه بود مدام دست مرا مي گرفت و در همام حال مي نشست، انگار به او گفته باشند گريه ممنوع! بغضي در گلو داشت كه صورتش كبود نشان مي داد. دائي كم حرف بود و كم لبخند مي زد، پشتش خميده شده بود و به زمين خيره مي ماند. اين 3 نفر وهم ناك ترين و غم آلود ترين صحنه اي را تشكيل مي دادند كه من تا به حال ديده بودم.
مكالامات ما به چند جمله ي خيلي كليشه اي محدود بود، زن دائي يك بار هم به طرف من نيامد، او از چيزي مي ترسيد كه من نمي دانستم چيست، شايد برخورد او با من قرار بود چيزي را ياد من بياندازد، پس من بودم كه بايد اين عمل ناگهاني را كه شايد مانند يك جرقه عمل مي كردواقع مي كردم.
وقتي مادر چايي آورده بود حواس ها جمع او بود كه من سريع بلند شدم و به طرف زن دائي جستم و دستش را گرفتم. درست همان چيزي كه مي دانستم اتفاق خواهد افتاد، مي دانستم او رازي را دارد كه مي تواند اينهمه بازي را پايان دهد. به من نگاه كرد، چشم هاي كم رنگ او كه به رنگ شن ها لب دريا بود به من خيره شد، مي لرزيد و اشكي سرد در درونش حلقه و به پايين سرازير مي شد. نگاهم را به دستهايش دوختم كه سرد دست هاي مرا مي فشرد، يك لحظه چند صحنه ي خيلي خلاصه از نظرم گذشت، خنده هاي زن دايي كه با دست هايش آن را مي پوشاند، انگشتري كه از دستش در آورد و به دست من كرد، و يك لبخند ديگر.
دنيايم ايستاد، قلبم فشرده شده بود، صداي گريه هاي زن دائي تا عميق ترين نقطه ي موجود در جان من چون نيزه اي فرو مي رفت، چشم هايم هيچ چيز جز سياهي مطلق نمي ديد، تنهاي حس مي كردم در خلا اي افتاده ام و ناي تكان خوردن ندارم.
چشم هايم را باز كردم، همان چهره اي كه از من چند سال بزرگتر به نظر مي آمد باز بالاي سرم بود و به من سلام كرد و گفت پس بالاخره بيدار شدي. اينبار خشك و ناتوان نبودم، بلند شدم و با صدايي خسته كه در گلويم مي پيچيد گفتم “دوباره نه، من همه چيز يادم هست، يادم هست كه خانه امان چه شكلي بود، يادم هست كجا بودم، چرا اينجا هستم” دكتر هم با لبخندي گفت پس نگران نباشم كه مرا هم از ياد برده اي نه؟ لبخند و حرفش را با سكوتي جواب دادم كه از آن نا اميد شده بودم.
مادر و پدرم وارد اتاق شدند و با رنجي فراوان كه انگار از ترس به هدر رفتن آنهمه تلاش بود پرسيدند كه آيا آنها را به خاطر مي آورم يا نه و من با چهره اي غم آلود سري تكان دادم و به اين سبب هردو خرسند تر از آنچه مي شد فكرش را كرد به گريه افتادند انگار كه جالب ترين و پر اهميت ترين خبر دنيا را شنيده اند.
چند ساعت بعد به خانه رفتيم، من در اتاقم نشسته بودم و تمام ذهنم كنجكاو به دنبال خاطراتم مي گشتم كه در اتاقم به آرامي باز شد، سرم را برنگرداندم اما وقتي صداي جديدي شنيدم برگشتم، دكتر روانشناسم بود كه وارد مي شد، بعد از حال و احوال پرسي چند ساعتي با هم حرف زديم، در مورد انواع زندگي ها و حوادثي كه ممكن است آن ها را تلخ يا شيرين كند و دلايل آنها، مي دانستم مي خواهد حرف خيلي مهمي بزند كه آن همه وقت مقدمه چيني مي كند.
بالاخره وقت موعود رسيد و به من گفت مي خواهد مرا به جايي ببرد. بعد از 8 ماه، آه خدايا 8 ماه در ندانستن غلت زدم، در پيدا كردن يك علت كوچك براي آنهمه غصه در قلبم؛ حالا وقت فهميدن رسيده بود اينكه اين شكاف پنهان زير موهايم كه 8 ماه ذهنم را بازي داده بود چرا و چگونه و از كجا آمده بود؟ چرا اين درد كه درونم را آزار مي داد آنقدر غير قابل درك بود.
با او به راه افتاديم، مسير بوي آشنايي مي داد، حتي مسير خانه ي خودمان اين حس آشنايي را نداشت. بالاخره به خانه اي رسيديم، من نمي پرسيدم و دكتر هم به من چيزي نمي گفت، مي خواست كه ذره ذره خودم به ياد بياورم شايد اينگونه تجويز شده بود.
با وارد شدن به ساختمان قلبم به شدت مي زد درد عجيبي در سرم احساس مي كردم، افرادي از جلوي چشمانم مي گذشتند، صداهايي مي شنيدم، خاطرات كوچكي از خنده ها و سر و صداهاي خيلي زياد به ياد مي آوردم، يك لحظه احساس مي كردم لباس سنگين سفيدي به تن دارم و خنده كنان پله ها را بالا مي رفتم، سخت نفس مي كشيدم و خود را به نرده ها مي كشاندم تا جلوي درب آپارتماني رسيديم، دكتر در را با كليد باز كرد، جلوي در ايستادم، اين پازل ها كم كم داشت به هم مي چسبيد، دكتر دستم را گرفت و من وارد شدم.
هواي خانه سنگين بود و بوي ناخوشي در آن مي آمد، ترس و ناراحتي تمام بدنم را به لرزه انداخته بود، از اين همه ناتواني به گريه افتادم، ايستاده بودم و اطراف به دورم مي چرخيد، به پرده ها نگاه مي كردم، به وسايل خانه كه مرتب و تميز و نو چيده شده بودند، صداي خنده هاي من و نفري دوم در سرم مي پيچيد، گاهي او را خيلي محو و تاريك مي ديدم، ديگر تحمل ايستادن نداشتم، به راه افتادم همچون ديوانه اي كه تازه راه فراري يافته به گوشه گوشه ي خانه مي دويدم، همه چيز را به هم مي ريختم، به اتاق خواب ها رفتم، نه هيچ عكسي بود و نه هيچ چيزي كه مستقيما مرا ياد كسي بيانداز. گريه هايم مدام شديد مي شد و آن دردي كه چند ماه گهگاه به سراغم مي آمد حالا چون كودكي كه انگار در آغوشش داشتم به همراهم مي آمد. تلو تلو خوران مي رفتم و با صدايي بلندتر از آنچه در توانم بود گريه مي كردم.
آري چيزي را از دست داده بودم كه آنجا هم نبود، نشستم روي زمين، يكي از بالش ها را كه يادم هست براي او بود در آغوش گرفته بودم و مي گريستم، سريع تر از آنچه فكرش را مي كردم اين خانه تكه هاي پازل را به هم پيوند داد، آن درد را يافته بودم و حالا مي گريستم، حس تنهايي وحشت آوري ذرات وجودم را مي لرزاند، هيچ از ذهنم نمي گذشت و هيچ تقلاي ديگري جايز نبود، اين تنها چيزي بود كه بايد به خاطر مي آوردم، من بي خبر از ماجرا تنها مي گريستم، او حتما مرده بود كه ديگران چنين مرا از او دور نگاه مي داشتند و حالا تمام اين بار درد و رنج به من تعلق داشت، مي گريستم و به خود مي پيچيدم.
ساعتي گذشت تا به حالتي عادي تر بازگشتم، بلند شدم، دكتر در اطرافم نبود، شايد مرا تنها گذاشته بود تا آرام بگيرم، به طرف كشوها رفتم، دو تا را باز و بسته كردم، سومي انبار خاطراتم بود، عكس ها، جعبه ي جواهرات و دفتر چه اي كه به دنبالش مي گشتم.
آخرين برگه را باز كردم، دو خط بود، يكي دست خط من و يكي دست خط او.
“پيش به سوي 1 ماه خاطره ي عسلي”
“دوستت دارم”
“دوستت دارم”
…
Sep 30th, 2009 دسته : دستهبندی نشده | بدون دیدگاه »
جاني مي دونست با وارد شدنش من چقدر خوشحال مي شم. سر ساعت پشت در ايستاده بودم، البته نه كاملا پشت در، به پيشخون تكيه داده بودم و به ساعت نگاه مي كردم، هرجا كه بود بايد مي رسيد، ساعت داشت از 1 مي گذشت و من هنوز همونطور ايستاده بودم، يخ هاي توي ليوان شربت داشت كوچيك و كوچيك تر مي شد و عرق خستگي دور تا دور ليوان رو خيس كرده بود.
بالاخره كليد توي قفل پيچيد، مثل روزهاي عادي، انگار هيچ چيزي تغييري نكرده وارد شد، كليد رو آويزون كرد، وقتي ديدم حالت همه چيز معمول و بي تفاوت هست، به روي خودم نياوردم، سريع جلو رفتم، با لبخندي كه شايد واقعا وجود دروني نداشت و من انگار كه با انگشتان نامرئيم آن را روي صورت خود به طرف گونه هايم مي كشيدم، با آغوشي باز به طرفش رفتم. او هم شايد مثل من فكر مي كرد، شايد حرفي نزند بهتر باشد، شايد اين زمان، زمان خوبي براي دليل آوردن نبود. بي وقفه همانطور كه كيفش را از دستش گرفتم در آغوشم گرفت و مثل هميشه بوسه اي به روي صورت نم دارم گذاشت.
از او جدا شدم و به طرف آشپزخانه رفتم، دو ليوان شربت ليمونات سرد را كه رو به ولرمي داشت برداشتم و روي ميز گذاشتم، و اينطور از او خواستم كه وقتي لباسهايش را عوض كرد آنجا به من ملحق شود، وقتي از راهرو به طرف اتاق مي رفت لبخندي به لب داشت كه مرا آزار مي داد. برگشت، خيلي سريع تنها تفاوتي كه كرده بود گره كراواتش بود كه حالا شل شده بود، خود را روي كاناپه ولو كرد من در كنارش نشستم و دستم را روي يك پايش گذاشتم اما هيچ عكس العملي نشان نداد، خم شد ليوان را برداشت، مقداري سر كشيد و با لباني به هم چسبيده كه با زيركي در جستجوي طعم بودند سري تكان داد و اين نشان خوبي بود.
خيلي تغيير پذير بود، هيچ وقت نمي شد تمام روز را يك حالت داشته باشد، گاهي بد اخلاق و ترش رو بود و يك ثانيه بعد خيلي خندان مي شود، اما من با تمام اين ها نمي توانستم انكار كنم كه او براستي دوست داشتني ترين موجود روي زمين نيست.
تا آن زمان حرفي نزده بوديم، همه چيز با ايما و اشاره پيش رفته بود، پرسيدم روز خوبي بود جان؟ كار ها خوب پيش رفت؟ من واقعا اين سوال ها را با منظور دانستن خودشان پرسيدم، اما او بي مقدمه شروع كرد.
3 روزي كه نبودم، يعني پيش تو، پيش يكي از هم كاران قدميم بودم، شايد تنها اسمش را در اين چند سال شيده باشي يا شايد هم چيزهايي راجع به او بداني ولي اِما من خيلي او را مي شناسم، براي همين به او اعتماد كردم، تنها مشكل من اين بود كه من به خودم اعتماد نداشتم و درست هم بود.
فكر ها همانطور كه صداي جاني در گوشم، از ذهنم مي گذشت! كدام همكار كه من بايد بشناسم و يا فقط اسمش را شنيده باشم، كدام يك كه ماندن در كنارش آنقدر اهميت داشت كه بايد 3 روز از من پنهان مي شد! بدون هيچ خبري و تنها روز آخر بود كه با يك تماس تلفني به كوتاهي “سلام، امروز برمي گردم” به تمام آن نگراني ها پايان داد.
خيلي از حرف هاي جاني را نفهميدم، با اينكه به او نگاه مي كردم و گوش مي دادم، اما انگار نه او را مي ديدم و نه حرف هايش را كه سريع از دهانش بيرون مي ريخت مي شنديم.
من خسته از تحمل اين سه روز، تمام سعيم را كردم در آن لحظه ها چيزي متفاوت از آن باشم كه شايد هر زن ديگري در آن لحظه ها مي بود، تمام آن قدرتي را كه در من مانده بود صرف لبخند زدن ها و سر تكان دادن هايي كردم كه هيچ دليلي براي آنها نداشتم مگر زندگي كه در دستانم بود، زندگي كه مي شد باشد و مي شد نباشد.
تمام اين 2 سالي كه با هم بوديم البته به غير از 2 سالي كه قبل از ازدواج با هم در ارتباط بوديم در نگراني گذشته بود، نگراني كه من خودم آن را به وجود آورده بودم، ديدن دوستنم، جكي، سارا، هارولد و از همه آشنا تر لوسيا كه بعد از ازدواج براي مدت كوتاهي فقط با هم زندگي كردند ترسم از شكستن عهد ها و قرار ها چندين برابر شده بود.
اين مساله را جاني مي دانست و هميشه سعي مي كرد طوري رفتار كند كه من به اين قانون كه هر ازدواجي پاياني دارد اعتقاد پيدا نكنم، اما او هر چه بيشتر تلاش مي كرد، نه تنها من حساس تر مي شدم بلكه او هم خسته تر مي شد. همين هفته ي پيش بود كه از ناتواني وقتي نمي تواسنت مانع اشك ريختن هاي من شود زير گريه زد و از من خواهش كرد اين قضيه را پايان دهم.
حالا بعد از 3 روز وقتي دستم را گرفت فهميدم چقدر ترسيده است چرا كه مي دانست اين سه روز فرصت خوبي براي ذهن بدبين من بود تا همه چيز را خراب كند، دستناش مي لرزيد، صدايش انگار از دوردست مي آمد خسته بود و من من مي كرد.
من ترسيده بودم، حالا آن عرق خستگي تمام بدن من را هم فرا گرفته بود، چيزهايي مي شنديم، تقصير، عادت، دوست داشتن، دوشت نداشتن، خستگي، رابطه… و بعد باز تنها صدا صداي ذهني بود كه نمي دانستم بايد چه تصميم در رابطه با آن بگيرم.
وقتي بزوهايم را گرفت و مرا تكان داد، فهميدم متوجه شده من در جايي ديگر به حرف هاي ديگري گوش مي دهم و به صحنه ي ديگري نگاه مي كنم.
صدايم كرد، اِما گوشت با من هست؟ من تمام توانم را گذاشتم تا تو بفهمي چقدر دوستت دارم، اگر يك وقت ها خسته و بي حوصله ام، اگر گاهي بد خلقي مي كنم، اما همچنان دوستت دارم و هيچ چيز نمي تواند اين احساس را در من تغيير دهد، حتي آن زمان كه اعتمادم را به خودم از دست دادم هنوز در تمام قلبم حس قشنگ دوست داشتن تو را حس مي كردم، اِما اينطور به من ذل نزن با من حرف بزن، بگو، اگر مي خواهي گريه كن، من نمي دانم تو به چه چيزهايي فكر مي كني.
سيني شربت را برداشتم و بلند شدم، قدم هايم نمي دانم دقيقا چگونه مرا به آشپزخانه فرستادند، وقتي مي رفتم، گفتم جاني من نمي فهمم تو چه كار كردي؟ جاني مي فهمي كه تو چقدر دوست داشتني هستي در حالي كه گاهي وقت ها مرا تا سر حد مرگ ناراحت مي كني؟
گفت از چه چيزي حرف مي زني؟ جوابش را آرام دادم، از همان چيزي كه نبايد اتفاق مي افتاد!
بلند شد و به طرفم آمد، دستم را گرفت و از من پرسيد مي خواهي چه كار كني؟ ما 2 سال با هم زندگي كرديم، همه روزها قشنگ نبوده اما خيلي از آنها زيبا ترين لحظه هاي زندگي هر كداممان بوده، اِما تو نمي تواني همه چيز را به خاطر آنچه براي ديگران اتفاق افتاده از بين ببري و هر وقت كه اتفاق بدي مي افتد بگويي كه حالا وقتي رسيده كه بايد سرنوشت دوستانم را داشته باشم.
اِما من اين 3 روز پيش خانم روبرت زندگي كردم، هر فكري كه از سرت مي گذرد درست است، اما يك چيز را فراموش نكن، من فقط با او 3 روز را گذراندم، هيچ اتفاقي نيوفتاده و هيچ چيز تغيير نكرده، اعتماد من به خودم تنها زماني از بين رفت وقتي ديدم خانم روبرت هم نمي تواند خوشحال باشد، او هم از همنشيني با من لذت نمي برد، اما تو مي تواني اين قضيه را درك كني، من از خانم روبرت خواستم تا به من كمك كند ما مشكلمان را حل كنيم، من حالا مي دانم، نه شايد… نمي دانم مي خواهم سعي كنم بهتر زندگي كنيم، من فكر نمي كردم با اين كار اوضاع بدتر شود، اِما…
حرفها فقط زده مي شد در حالي كه به طرف اتاق خواب مي رفتم، اجباري نمي ديدم براي لبخند زدن، حتي يك لحظه مكث كردن و فكر كردن. ذهن نا زيباي من دنياي زيباي جاني را كه تازه ساخته بود داشت به ويراني مي كشاند.
1 ساعت بعد در قطار به اين فكر مي كردم كه حالا مسير من دقيقا كجاست؟ شايد يك مسافرت طولاني نياز داشتم اما من مي ترسيدم بعد از بازگشتم ديگر جاني وجود نداشته باشد، ديگر آنهمه عشق در قلب او نباشد، و اين چيزي بود كه من انتخاب نمي كردم، من يك بار انتخابم را وقتي جاني دستم را گرفت و از من خواست كه نروم كرده بودم و حالا همه چيز اتفاق مي افتاد، مثل كليدي كه زده باشي و يك كارخانه خودكار شروع به كار كردن كرده باشد.
Sep 15th, 2009 دسته : دستهبندی نشده | 3 دیدگاه »
قدم هایش محکم نبود، می دانست منتظر بازگشت او هستند، اما نمی دانست که آیا باید بازگردد یا نه!
مثل همیشه تکه سنگی در دست داشت، پشت در ایستاد، یادش آمد آخرین بار قرار بود زنگ در را درست کند، با خودش گفت شاید تعمیر شده باشد اما هیچ میلی به یافتن حقیقت نداشت. چند بار با انگشتانش سنگ را لمس کرد، تردید چشمانش را به لرزه در آورده بود. هنوز فرصت داشت، هنوز برای برگشتن یک شانس دیگر داشت، اما دلش می خواست که باز هم برود، حالا بعد از سالها می دانست اولین نگاههایی که به چروک های صورتش خواهد افتاد با قطره های اشک، تر خواهند شد.
هنوز سنگ را در دستش نگه داشته بود، آستین کتش را بالا زد، ساعت را نگاه کرد، می دانست هیچ اثری ندارد، می دانست فقط حرکتی بود، حتی لحظه ای بعد یادش نبود که ساعت چند است، بچه ها به سرعت با دوچرخه های خود از پشت سرش رد می شدند، اینها شاید فرزندان دوستانش بودند، شاید همسایه های جدید خانه ی پدری، چقدر بی خبر بود اما هنوز هم میلی به دانستن چیزهای جدید و خبرهای تازه نداشت، خبر از دخترهای کوچه که حالا جوان ترین آنها باید 2، 3 بچه، یکی در مدرسه یکی در بغل و شاید یکی در شکم داشته باشند، پسرها هم همه پشت لبهایشنان سالهاست در آمده و شاید هم آنقدر مرد شده اند که همه را سه تیغه کنند و دلشان نسوزد!
پشت همین در تقریبا همانجا که حالا ایستاده و به پاهایش خیره بود که مدام جم می خوردند و زمان زیادی می گذشت که نمی توانست طولانی مدت روی آنها بایستد، درست همانجا با پسر همسایه ی روبرو بر سر کارت عروسی خواهرش دعوا کرد، از مدرسه باز می گشت و خودش گفت شاید گرمی هوا مقصر بوده که چنان مشت محکمی بعد از ریز ریز شدن و ریختن کارت روی زمین بر دهان او زده بود، دیگر مثل گذشته مشت محکم نداشت، حتی اگر خورشید صد برابر گرم تر بود آنقدرها بی اتناء و نرم شده بود که انگشتش را به نشانه ی اعتراض هم شده بلا و پایین نبرد.
باد سردی خاک های کنار در را جابه جا می کرد، نگاهش به پله ی آخر افتاد، هیچ وقت آنقدر کثیف نبود، حتی آن زمان که می رفت و می دانست کسی انتظار بازگشتش را ندارد، می دانست هیچ زبانِ به دعا آغشته ای بودن دوباره اش را از خدا نمی خواست، حتی آن زمان هم اینقدر خاک و غبار آنجا نبود.
تکه سنگ را به همراه دستش در جیب فرو کرد، صدای خش خش کاغذ شنیده شد، چرخید و به دیوار تکیه داد، سیگارش را در آورد، یک نخ بیشتر نبود، فندک زد و روشنش کرد عادت نداشت از کبریت استفاده کند، سرش را به طرف بالا گرفت، هنوز خورشید تا بالای سرش نرسیده بود، کاغذ را در آورد، آدرس درست بود اما فکر می کرد چقدر همه چیز غریبه شده، دستی در موهاش کشید و فکر کرد می تواند هنوز چند دقیقه ای صبر کند، حداقل تا پایان آخرین نخ. با زبانش لبهایش را خیس کرد، تشنه نبود گرسنه هم نبود تنها یک چیز می خواست و آن شجاعتی بود که با خود از این خانه به همراه نبرده بود، شجاعتی برای گذشتن از آن نخ سیگار، در آوردن آن تکه سنگ و دیدن نگاه های دیگر از داغی ملامت و پر ترحم سرد و خالی.
هیچ تکانی نمی خورد، تنها گه گاهی بادی می آمد و موهایش را آشفته می کرد، برگه در دستش چون موجودی که قصد فرار دارد خود را در میان انگشتان زمختش در پی جهت باد به این سو آن سو می کشید. ساعت از 8 گذشته بود که همین 2 روز پیش این کاغذ به دستش رسید، منتظر نبود همان طور که سالها پیش کسی انتظاری به بازگشت او نداشت، همه چیز جا به جا شده شده بود و هر چیز جایش را به دیگری داده بود!
باز دستش را در جیب برد، با سرانگشتش به جستجوی تکه سنگ بود که یک دوچرخه سوار دیگر به سرعت رد شد و با لبه ی ساکش بر خورد کرد، چیزی نداشت که بشکند، یا آسیبی ببیند، اگر هم بود آنقدر روزها و سالها تمایلاتش را لگد مال کرده بودند که نیازی به فریاد کشیدن و هراس داشتن و این خیالات نداشت. سنگ را پیدا کرد، کاغد مچاله شده در جیبش برآمدگی ای روی کتش ایجاد کرده بود. سیگار تقریبا به انتها رسیده بود، هیچ اجباری نداشت که بر سر قولش بایستد، تردید می کرد، اما باید در میزد!
باز به سمت در برگشت، سیگار را با بیشترین توانی که داشت چون لحظه ای که آخرین جرعه از لیوان را سر می کشی مکید و به گوشه ی دیوار انداخت. یادش می آمد سیگار کشیدن در خانه بعد از خفگی پسر همسایه بالایی غدقن بود، دلیلش را هرگز نپرسید فقط شک داشت چون آن خفکی بر اثر دود سیگار نبود، هنوز هم میلی به دانستن دلیلش نداشت. سنگ را طوری گرفت که انگشتانش بر روی آن چفت شده بود، آن را به سوی در برد.
پدر همیشه در سمت چپ پشت همین در بسته انتظار آمدن او را می کشید، نمی دانست آخرین بار تا کی نشست؟ آیا حتی انتظاری داشت که باز گردد؟ یا اینکه او هم صبر کرد، فقط به اندازه ی آخرین نخ؟
دیگران مجبور نبودند منتظر باشند، چشم هایش خبر داده بود که اینبار بازگشت لغتی بی معناست، این از قدم های محکمش رقم خورده بود که پشت در او دیگر به دنبال سنگ در جیبش نخواهد گشت! و چه بسا در دلشان حتی خداحافظ نگفتند.
سنگ را بالا برد، نقطه های کوچکی روی در یاد ضرباتی انداختش که خودش کوفته بود، آنروز همان روز شوم خوب به خاطر داشت که ضربه ها بی جهت نبود که محکم تر به در می خوردند می دانست که همیشه مادر در را باز می کرد پس سریع تر می کوفت تا سریع تر چشم های از حدقه بیرون زده ی مادر را ببیند تا برای آخرین بار حقیقت را بفهمد، می دانست اما تردید داشت، تردیدی از روی احساس یا تنها یک امید به باقی مانده های ذهنش که او را به سمت و سوی گریز از زندگی در دنیایی راهنمایی می کرد که حالا تا اطمینان از خرابیش چیزی نمانده بود.
مادر می دانست، او هم فهمید، مثل همیشه بی میل به فهمیدن دلیل بود، خود را تهی یافت، شاید اگر یک روز زودتر بازگشته بود، این اتفاق محال بود، یک روز زودتر و شاید حالا یکی از این بچه ها که پر سر و صدا در کوچه بازی می کنند و مطمئنن یکی از اینها فرزند اوست، فرزند او هم بود.
پاهایش سست تر شد، بی رقبت به نقش انداختن بر روی سفیدی کهنه شده ی در بود، خاطرات او را تا مرز گذشتن از دوباره دیدن چهره ی مادر و پدر کشانده بود، دستش را پایین آورد، شکی نداشت که کسی منتظر اوست حداقل یک نفر، او که دست خطش روی کاغذ مچاله شده در جیبش آشنا به نظر نمی رسید، شوقی در سرش او را به سمت دانستن تغییر ها نمی برد بلکه بیشتر نیرویی قدم هایش را در راه برگشت به آنجا که سالها پوسیده بود میکشاند.
چشم از در برداشت، کاغذ مچاله شده را به همراه قوطی سیگار در آورد، کاغذ را روی قوطی گذاشت و آنها را به در تکیه داد. بلند شد، دست هایش مانند دستهای مردگان آویزان بود؛ کمی خیره ماند، شاید به تردید خود فکر می کرد. بی هیچ تلاشی انگشتانش را باز کرد، تکه سنگ رها شد و با صدای غریبی بر زمین خورد.
سایه تا نیمه ی ساکش به عقب کشیده شده بود، اینبار تردید نکرد. خیلی زود به پیچ سر کوچه رسید…